سرعت گیرها
راهنمایم پیشنهاد کرد که من نیاز دارم سرعت فکر کردنم را کمتر کنم. حدس می زنم حق با او باشد. عادت دارم که فکر یا احساسی را بدون بررسی زیربنای آن تجربه کنم. اقرار می کنم که مسیر بهبودی را آهسته طی می کنم. می خواهم مسیر بهبودی من شبیه یک اتوبان سرازیری باشد که در لاین سرعت کروز ماشینم را کمی بیشتر از سرعت مجاز تنظیم کنم و بروم.
وقتی خودم را مجبور می کنم که به دلیل سرعت گیرهای روحانیِ زندگی آهسته تر بروم، متوجه چیزهایی می شوم که تا به حال ندیده بودم. آن درخت بلوط زیباست. چه زمانی آن را آنجا کاشته اند؟ و بالای این تپه چه منظره خوبی دارد!
در نهایت شاید سرعت گیرها آن قدر هم بد نباشند؛ چه در اتوبان و چه در مسیر روحانی ام، زمان هایی که باید سرعتم را کم کنم، می تواند اتفاقی بیشتر از یک ضدحال باشد. آنها می توانند فرصت هایی برای استراحت، لذت بردن از زیبایی زندگی و تجاربی نجات دهنده باشند. همزمان با این که من «به آرامی مسیر سرنوشتی شاد را طی می کنم».
گاه به سرعت و گاه به آهستگی، از تو سپاس گزارم نیروی برتر.
