اعتیادم به رابطهی جنسی و شهوت، ازدواج، خانواده و شغل را از من گرفت. خود را در آپارتمانی کوچک یافتم و تنها همراهم یک سگ بود. مدتی بعد، همان سگ هم مرد. برای خودم احساس تاسف می کردم و از نیروی برترم بسیار عصبانی بودم؛ زیرا با وجود اینکه برنامه را کار می کردم و پاک مانده بودم، نمی خواستم تنها باشم.
به تماس گرفتن، راهنمای دیگران بودن، شرکت در جلسات و “عمل کردن بر مبنای باور” ادامه دادم؛ هرچند عمیقاً احساس می کردم که درد هرگز رهایم نخواهد کرد. آرام آرام نگرشم تغییر کرد و یک روز در سکوت آپارتمان کوچکم دریافتم که می توانم تنها بودن را بپذیرم. اگر هرگز فرصت زندگی کردن با شخص دیگری پیش نیاید، همچنان به کار کردن برنامه ادامه می دهم و برای تداوم پاکی دعا می کنم.
