پس از آن خانه را ترک کردم. به پایین دست خیابان راندم، به یک تابلوی ایست رسیدم، آن را رد کردم، به چپ پیچیدم و با یک ماشین پلیس که آن جا پارک بود روبه رو شدم! افسر پلیس مرا متوقف کرد و پرسید: «آیا همیشه به تابلوهای ایست بی اعتنایی می کنی؟»
من گفتم: «شما باور نمی کنید ولی همین الان به مناسبت سال نو با خودم عهد کردم که این کار را متوقف کنم.» او گفت: «بسیار خوب؛ اگر به بالادست خیابان برگردی و درست رانندگی کنی، اجازه می دهم بروی.» من این کار را کردم و او هم به قولش عمل کرد.
از آن زمان راهنمایم به من گفته است: «شک نکن که خداوند همیشه مراقب توست.»
