با دیدن زندگی مان از چشم یک فرد دیگر، بدون قضاوت و ترس توانستیم ببینیم چه تأثیراتی روی افراد و وقایع گذشته داشته ایم. این نقطه شروع صداقت و فروتنی بود. به مرور دست از بزرگ نمایی و انکار اشتباهاتمان برداشتیم. دیگر مجبور نبودیم مدام بین بزرگنمایی و ناامیدی سرگردان باشیم. فهمیدیم که عضوی با ارزش ولی ناکامل از جامعه بشری هستیم. رفته رفته در مورد خودمان صادق تر شدیم و شروع به زندگی در دنیای واقعی کردیم. با رهایی از وضعیت روانی قبلی مان توانستیم رشد کنیم و به آن شخصیتی که نیروی برترمان برای ما میخواست، نزدیک تر شویم.
ما در گذشته استاد این بودیم که تمام وقایع و کارهای دیگران را در ذهن خود ثبت و کینه توزی کنیم؛ اما امروز حس شفقت و حتی بخشندگی در ما به وجود آمده است. به مرور متوجه شدیم که احتمال این وجود دارد که بخشوده شویم. اگر توانسته ایم دیگران را ببخشیم، پس احتمالاً می توانیم خودمان را نیز بپذیریم و ببخشیم.
هیچگاه واقعاً باور نکرده بودیم که راهنمایان ما هم به اندازه ما بیمار بوده اند، اما وقتی آن ها تجربه های مشابه خود را مشارکت کردند پیشرفت آنها را درک کردیم. ما پی بردیم که آن بهبودی که آنها تجربه کرده بودند برای ما هم امکان پذیر است. نور امیدی در قلب ما درخشید و ایمانمان قوی تر شد. باور کردیم که یک نیروی برتر می تواند واقعاً ما را تغییر دهد و به ما بیاموزد که رفتار و زندگی متفاوتی داشته باشیم. ما فهمیدیم که برنامه ای که خدا برای زندگی ما داشت، از بهترین کارهایی که ما می توانستیم برای خود انجام دهیم بهتر بود.
