هم زمان با بدتر شدن اوضاع زندگی ام، به این فکر افتادم که نکند دچار ارواح خبیثه شده ام؛ بنابراین به یکی از مراسم جن گیری و احضار ارواح رفتم تا بلکه از شهوت رهایی یابم. فکر می کردم حاضرم هر کاری را برای رهایی از دیوانگی انجام دهم؛ اما دور کردن ارواح خبیثه به وسیله دعا هم مشکل مـن را حل نکرد. مــن حـتـى زمانی که سوار موتور پلیس بودم هم به فکر راه های گوناگون بودم، بله تا این حد ناامید بودم. هیچ کاری برایم نمانده بود که انجامش نداده باشم و هیچ جایی نبود که نرفته باشم تا بتوانم اختیار اداره زندگی ام را به دســت آورم. حالا می فهمم که این همه تلاش های مذهبی و کمک گرفتن از روان درمانی را در واقع برای این انجـام می دادم تا معجزه ای اتفاق بیفتد که به نوعی من را متوقف کند و در من تغییر ایجاد کند. می خواستم دیگر حتی وسوسه هم نشوم و احتمال لغزش در من از بین برود.
فکر می کردم اگر کسی عقیده مذهبی درستی داشته باشد، به طور خودکار تبدیل به یک موجود جدید می شود؛ عادات قدیمی از بین می رود و به یکباره همه چیز نو می شود. خیال می کردم اگر مذهبی شوم، همه افکار شهوانی از بین می روند. درست مثل اینکـه یـک جـراح غده ای را از بدن بیمار بیرون آورد. راه حل مذهبی یکی از زیرکانه ترین راهکارهایی بود که من برای انکار در ذهن داشتم.
درک نمی کردم که دراصل انسان آزادانه حق انتخاب دارد. خداوند نمی خواهد امکان سقوط را در مــن از بـیـن ببرد؛ بلکه می خواهد به من اختیار دهد تا سقوط کردن را انتخاب نکنم. او می خواهد من آزادی انتخاب داشته باشم؛ نه اینکه سقوط کنم. من در تمام این مدت با حالت حق به جانبی دعا می کردم که: « خدایا لطفاً از من دورش کن.» غافل از اینکه در حقیقت از درون با ناله می گفتم: «مجبور نیستم که از قیدش بگذرم.» اعتقاد من به خدا، بدون تسلیم شدن بود و این اعتقاد هیچ کمکی نمی کرد. من هرگز از حق خودم برای شهوت کردن نگذشته بودم.
