خود محوری ما می تواند شکل های متفاوتی داشته باشد. گاهی آشکار و گاهی پنهان است؛ به طوری که می تواند پشت چهره ای آرام، ملایم و دروغین نمایان شود. هرچه خود مشغولی و خودمحوری بیشتر شود، تمایل بیشتری برای مخفی کردن آن وجود دارد. خود مشغولی باعث می شود که نتوانیم ترک های کوچکی را که در نفس ما ایجاد می شوند ببینیم؛ ریزترک هایی که بعداً تبدیل به ترک ها و شکاف های بزرگ و فاجعه باری در مخزن بزرگ نفس می شود. خودخواهی در نهایت باعث کوری روحانی ما می شود. ما برای اینکه از روبه رو شدن با خودمان اجتناب کنیم بر روی اشتباهات دیگران تمرکز می کنیم.
آنچه دیدنش برای ما خیلی سخت بود این بود که توجه و اشتغال به خود باعث شده بود که ما به خدای خود تبدیل شویم. ما مهمترین فرد دنیای خودمان بودیم؛ بنابراین، مجبور بودیم در خودمان فرو رویم. مـا بـه خودمان معتاد شده بودیم. تعجبی ندارد که برای بسیاری از ما خودارضایی، بخش اعظم تجربیات جنسی کودکی ما را تشکیل می دهد. این عمل ما را از خود، بیخود می کرد و ارتباط با دیگران و خدا را کمتر می کرد. با بلندپروازی هایمان در «جستجوی زندگی» در را برای امکان دریافتِ واقعیت زندگی بر روی خود بسته بودیم.
«افراد برنامه به من نشان دادند که من در خودم غرق شده ام. من آنجا نشستم و در مورد خودم، همسرم، کارم و مردمی که خارج از آن مکان بودند صحبت کردم و همیشه دنیا حول محور من می چرخید و نمی توانستم قبول کنم که مشکل در واقع همین بود! نشستن بر جایگاه خداوند مرا از همه دور کرده بود و به شدت تنها شده بودم.»
«بنابراین ما خودمان خدا شده بودیم.»
