خواسته هایمان که محتوای دعاهای قبلی ما بود، جای خود را به یک نگرش جدید؛ یعنی پذیرش سرشار از دعا داد. با این نگرش جدید، حتی اتفاقات معمولی که در زندگی روزانه مان رخ می دهد، معنای جدیدی به خود می گیرند. انگیزه های خودخواهانه در رفتارهای ما رفته رفته کمرنگ شدند و اعمال ما اهمیتی روحانی یافتند. به تدریج دعا و مراقبه بیشتر و بیشتر به بخشی از زندگی مان تبدیل شد، دیدیم که اکنون دیگر بر اساس قلبمان زندگی می کنیم نه بر اساس افکار بیمارگونه ای که در سرمان می گذرد. ما خالصانه فرصت های خدمت و مفید بودن برای دیگران را مغتنم شمردیم و بابت آنها سپاسگذار بودیم. ما شادی خود را در خوشحالی دیگران پیدا کردیم. ” ما یادگرفتیم که چگونه به دیگران ببخشیم و گشاده دست باشیم و به هماه اندازه که بدهیم، دوباره دریافت خواهیم کرد.” (معتادان جنسی گمنام، ص 62)
شاید یکی از بهترین پاداش های دعا و مراقبه احساس “تعلق” است که برایمان به وجود می آید. ما دیگر در یک دنیای پر از دشمنی زندگی نمی کنیم. ما دیگران پریشان، هراسان و بی هدف نیستیم. زمانی که حتی گوشه ای از خواست خداوند برایمان آشکار شود، زمانی که شروع کنیم حقیقت، عدالت و عشق را به عنوان یک چیز واقعی و ابدی در زندگی ببینیم، دیگر توسط مسائل و ارتباطاتی که ظاهراً در تقابل با ما قرار دارد، چندان آشفته و پریشان نمی شویم. ما می دانیم که خداوند عاشقانه از ما مراقبت می کند. ما می دانیم که زمانی که به خداوند روی بیاوریم، از آن پس همه چیز خوب و خوشایند خواهد بود. (دوازده، دوازده ص 105)
