راهنمایم به من گفت که نیروی برتر آن چیزی است که در برابرش زانو بزنیم. من در مقابل فکـر خودم زانو زدهبودم چرا که فکر خودم چیزی بود که مدتها برای من کار کردهبود و به من این امکان را دادهبود که فردی موفق به نظر برسم و مرا از گرفتاریها نجات دادهبود، فکری که مرا قادر ساخته که شرایط را طوری تغییر دهم که بتوانم زندگیام را ادامه دهم من هنگام فکر کردن احساساتم را نادیده میگرفتم بدینگونه که به خودم میگفتم که این احساس چیزی نیست که من درگیر آن هستم یا اینکه به خودم میگفتم که این چیزی نیست که من به آن فکر میکنم من شرایط را طوری برای خودم توجیه میکردم که بتوانم بر آن غلبه کنم حال از کجا میدانم که من به خودم اعتقاد داشتم؟ چون هرگاه با مشکلی مواجه میشدم به خودم پناه میبردم من به عبادتگاهی پناه میبردم که در آن «من» را میپرستیدم من به خودم اعتیاد داشتم.
