ما به معتادانی تبدیل شدیم: خودارضایی، بیبندوباری جنسی، زنا، روابط همراه با وابستگی و خیال پردازیِ مداوم. ما با چشمانمان شهوترانی می کردیم. ما شهوت را خریدیم، فروختیم، با آن تجارت کردیم و آن را آشکارا انجام دادیم. ما به فریب دادن و نقشه کشیدن، آزار دادن و به نهی شده ها اعتیاد پیدا کرده بودیم. تنها راهی که برای نجات از شهوت می دانستیم، انجام دادن دوباره این کار بود. “خواهش می کنم که با من ارتباط داشته باش و مرا کامل کن!” ما گریه کنان و با آغوش باز از آن استقبال میکردیم، ما برای یک لذت بالاتر شهوترانی می کردیم، ما قدرتمان را به دیگران واگذار می کردیم.
این کار باعث به وجود آمدن احساس گناه، نفرت از خود، پشیمانی، احساس پوچی و درد می شد و ما به درون خودمان رانده میشدیم: دور از واقعیت و دور از عشق، در درون خودمان گم میشدیم.
اعتیاد ما داشتن یک صمیمیت حقیقی را غیرممکن کرده بود. هیچ گاه یکانگی واقعی با دیگران را نمی شناختیم، چون به غیرواقعیتها معتاد شده بودیم. به دنبال یک “کیمیا” بودیم، ارتباطی جادویی که صمیمیت و اتحاد با دیگران را از بین میبرد. خیال پردازی، واقعیت را فاسد کرده بود، شهوت، عشق را کشته بود.
شهوت ابتدا معتاد و سپس عشق را فلج میکند. ما می خواستیم کمبودهای درون خودمان را با برداشتن از وجود دیگران جبران کنیم. بارها و بارها خودمان را فریب دادیم که رابطهی بعدی ما را نجات میدهد؛ اما در حقیقت داشتیم زندگیمان را میباختیم.
