زمانی که من درگیر قدم سوم بودم، راهنمایم از من خواست به یکی از خیابان های مجاور بروم و به نخستین اتومبیلی که سمتم می آید علامت دهم که بایستد و خواست و زندگی ام را به راننده آن بسپارم. از من پرسید آیا انها از آنچه من با خود کردم بدتر خواهند کرد؟ یک عضو قدیمی دیگر به من گفت که حتی می توانم یک نفر که توی پارک روی نیمکت خوابیده است را انتخاب کنم و از او بخواهم که نیروی برترم باشد. در این صورت ممکن بود بهبودی در اوضاعم رخ دهد. هر دوی آنها درست می گفتند. نتیجه بهترین افکار من، ناهنجاری های خودمحورانه ام بود.
