اسمشان دختران مشتری جمع کن بود. طعمههایی بودند تا مردها را به سمت میخانهها جلب کنند و آنها را مجبور به مشروب خوردن کنند. بار اول تمام جیبم را در آنجا تکاندم تا بلکه چیز فوقالعادهای نصیبم شود. و حالا موقع آتش بازی بود. تمام امیالی که تاکنون فقط در سر من بود، شروع به فوران کردند. عجز در برابر خودارضایی، قابل مقایسه با این نبود. این عجز جدید شدتش هزار برابر بود. شهوت مانند یک موشک در درون من منفجر شد.
در سن بیست و شش سالگی، اولین رابطه زناکارانه خودم را برقرار کردم. چه آزادی بزرگی! میتوانستم از زنا لذت ببرم، با آن کیف میکردم. بالاخره آزاد شدم! از زندان ذهنم رها شدم. زندانی که فقط در آن خیالات سرکوب شده و احساسات خفه شده وجود داشت. رها شدم! بالاخره بند را پاره کردم! روابط نامشروع یکی پس از دیگری اتفاق میافتاد، چه رمانتیک. «رقصیدن در تاریکی…»
اما زنا، حتی بدون احساس گناه هم مشکل من را حل نکرد. نمیدانستم که خود شهوت مشکل من است و در زمینه مسائل جنسی به هرچیزی که فکر میکردم و هر کاری که انجام میدادم فقط شهوت را بدتر میکرد.
