بعضی وقتها به یاد زمانهایی می افتم که حس و حال انجام کاری را نداشتم. بعضی از این کارها برایم بی اهمیت و پیش پا افتاده بودند مانند تمیز کردن جلوی خانه یا بازدید دوستی که چند روز بیشتر از عمرش باقی نمانده بود. همیشه می گفتم بعداً انجام می دهم اما آن بعداً هرگز نیامد.
راهنمایم به من آموخت که “عمل کردن” برای بهبودی ام حیاتی است و سبب رشد و ارتقاء کیفیت زندگی ام می شود، چه حس و حال انجام آن را داشته باشم چه نداشته باشم. شاید امروز مایل نباشم به همسرم کمک کنم، با یک دوست بهبودی تماس بگیرم یا دعا کنم، اما به هر حال وقتی شروع کنم احساس انجام آن کار بیدار می شود.
این ابزار قدرتمندی است که هر روز آن را به کار می برم. شاید مایل نباشم به جلسه بروم، اما وقتی خود را به جلسه می رسانم احساس آزادی و یکی شدن را تجربه می کنم. فرقی نمی کند احساس انجام چه کاری را ندارم، وقتی وارد عمل می شوم احساس انجام آن بیدار می شود.
برای امروز شکر گزار نعمت هایی هستم که با عملکرد به زندگی ام سرازیر شده اند.
